و آن وقتی بود که مورچه آمد روی سینه پیامبر خدا سلیمان در حالی که حضرتش خوابیده بود ، سلیمان مورچه را گرفت و به دور انداخت . مورچه گفت : ای پیامبر خدا این صولت از چیست ؟ چرا مرا پرت کردی ؟ مگر نمیدانی تو در برابر پادشاهی قدرتمند قرار میگیری که حق مظلوم را از ظالم ستاند ؟ حضرت سلیمان از گفته مور به حالت غش آمد و پس از آن به مورچه فرمود : از من بگذر مورچه گفت : نمیگذرم مگر به سه شرط : 1-هیچگاه فقیر را از دربارت رد نکنی 2-بدون جهت صحیح نخندی و خنده ای که از روی غفلت و بی فکری باشد نداشته باشی 3- اینکه مقام و موقعیت و درباران مانع بین تو و مردمی که به تو کار دارند نشود سلیمان گفت : قبول کردم و چنین میکنم . مورچه سلیمان را بخشید !
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:46  توسط سورنا
|
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت. عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بسلخت و کاسه ای نیل به خادم داد، که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست دروجود آید، یک انگشت نیل بر جامه ی او زند، تا چون باز آیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که:
چیزی نکند زهره که ننگی باشد بر جامه ی او زنیل رنگی باشد
خادم باز نوشت که:
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد چون باز آید زهره پلنگی باشد ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:32  توسط سورنا
|
داستانها و خاطره ها هستند که از مردمان گذشته شخصیتی بزرگ می سازند. امیدوارم شما نیز روزی داستان شوید.